تغذیه پاتوق
پاتوق دانشجویان علوم تغذیۀ دانشگاه علوم پزشکی اصفهان

بمناسبت فرا رسیدن روز جهانی غذا و همزمان با میلاد با سعادت هشتمین گوهر تابناک امامت و ولایت، امام رضا (ع) کانون تغذیه دانشکده در نظر دارد تا جشنی را مطابق روال هر ساله برگزار نماید.

این جشن روز شنبه ۲۴ مهرماه از ساعت ۱۳:۳۰ و در سالن آمفی تئاتر دانشکده پرستاری برگزار خواهد شد. از همه دوستان علاقمند دعوت بعمل می آید تا در این جشن شرکت نمایند.

محسن محمدی           




نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم مهر 1389 توسط محسن محمدی



منت خوابگاه را ـ قل و شر ـ كه نبودنش موجب نياز است و وجودش مساله‌ساز. هر نفري كه بدانجا رود در قيد حيات است و چون به در آيد نزديك ممات. چون در هر اتاق ده نفر موجود است و بر هر پنجره‌اي حصاری واجب.
بنده همان به كه ز قحطي جا روي به رهن يك اتاق آورد
ليك بفهمد اگر اين را پدر بر سر او چوب و چماق آورد
فرياد پيچ بي‌ملاحظه‌اش همه را رسيده و بانگ تلفن لحظه به لحظه‌اش همه جا كشيده. شب‌ها بعد از ساعت ده احدي را رخصت ورود ندهند و دانشجوي تأخيري را در اولين فرصت به حراست هدايت كنند.
اي عزيز كه با كمي تأخير قصد رفتن به خوابگه داري
از نگهبان چگونه بگريزي تو كه تنها همين گنه داري   


گربه‌هاي بسيار را گفته كه بساط تعقيب دانشجو بگسترانند و جيرجيرك‌هاي بي‌شمار را فرموده كه شب تا صبح آواز بخوانند. بساط ورزش صبحگاهي به جاي كپسول‌هاي گاز فراهم آورده و براي مطالعه چهارصد دانشجو اتاقي چون لانه گنجشك مهيا ساخته. دانشجوي فعال را در اثر شلوغي به ديوانه‌اي بدحال تبديل كرده و اتاق تلويزيون به جهت حضور پوست تخمه تعطيل.
ابر و با د و مه و خورشيد و فلك در كارند همه ليسانسه‌ها پس ز چه رو بيكارند؟
در خبر است كه از سرور خادمان و مهتر مستخدمان و گروهي سوخته دل از جمع خودمان كه هر گروه يك نفر از دانشجويان بخت برگشته پريشان حال به جانب يخچال روي آورد كه جرعه آبي بخورد، دريابد كه رندان آخرين بقاياي مرغ و ماهي سردخانه را ربوده و به جاي آن روي برفك‌ها واژه ويژه "زرشك" را حك نموده‌اند. يك روز تأمل ترم‌هاي گذشته مي‌كردم و حسرت درس‌هاي ناخوانده مي‌خوردم و صحن سيماي خويش به آب مژگان مي‌شستم و بهر غيبت از كلاس بهانه مي‌جستم و اندوه ديرينه در عمق جان مي‌نهفتم و اين بيت‌ها مناسب حال خود مي‌گفتم:
هر دم از عمر مي‌رود نفسي از رفيقان ما نمانده كسي
اي كه شش ترم رفت و در خوابي مگر اين ترم هفت دريابي
ياد آن ثبت نام غوغايي خلق حيران براي امضايي
يك نفر در اتاق رايانه از شلوغي شدست ديوانه
ديگري بهر وام تحصيلي پر نموده سه فرم تحصيلي
وان دگر از براي شهريه جيب خود را نموده تخليه
بگذر از خريد كفش و لباس تا كه شايد كند دو واحد پاس
يك نفر در فغان ز نرخ كتاب ديگري از نخواندنش بي‌تاب
يك نفر در شلوغي سرويس از عرق گشته تا گريبان خيس
وان دگر شام سلف تا خورده شده زار و نزار و پژمرده
در شب امتحان كه كتلت و ماست تا سحرگه ميانشان دعواست
هر دو همچون دواي خواب آور برده هوش و حواس ما از سر 
اي كه دل بسته‌اي به اين مدرك فكر فردا نكرده‌اي بي‌شك
رنج شغل و معاش در راه است عالمي زين قضيه آگاه است
بعد از تأمل اين معني، مصلحت آن ديدم كه براي بقاي ذات و ادامه حيات چاره‌اي بجويم و بهر مدرك خويش كوزه‌واره‌اي بيابم و جامه فارغ‌التحصيلان آشفته حال بپوشم تا به مدد آن در سايه مدرك خويش آبي زلال بنوشم.

خواجه محسن خوابگاهی

محسن محمدی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم مهر 1389 توسط محسن محمدی



این واژه شاید برا خیلی از شما آشنا باشه ولی من می خوام برای آشنایی بیشتر یکم در موردش توضیح بدم.ما کلا به شوخی های بی جا و بی نمک که  همراه با احتمال به وجود اومدن خطرات جانی و مالی  شدیده شوخی خرکی میگیم البته اسم های متفاوتی روی کار میذارن که طبقه بندی های متفاوتی داره.مثلا اگه بخوایم از لحاظ منطقه ی جغرافیایی کسی که این شوخی رو می کنه تقسیم بندی کنیم.

اسم هایی مثل شوخی شهرستانی،شوخی روستایی ، و...روش میذارنیا از نظر قومیت کسی که این کارو میکنه بهش اسم های دیگه ای مثل ،شوخی افغانی،شوخی ترکی،شوخی لری، شوخی فارسی و... بهش میگن. (فارسی ام میگم که انگ آپارتایدی بهم نزنین) (اینم بگم به علت کمبود جا از نوشتن اسامی تمام اقوام معذوریم).بعضی وقتام که چیزی از طرف نمی دونن به حیوون های بدبدخت ربطش میدن و میگن شوخی خرکی یاگاوی و...البته جدیدن اسمای تازه ای روی این کار گذاشتن که به هیچ چیز ربطی نداره.مثلا شوخی پشت وانتی

          نمونه ای از یک شوخی خرکی!!! آخه یکی نیست بگه برو با هم قد خودت شوخی کن!!!

یکی دیگه از ویژگی های این نفراد اینه که وقتی یه شوخی کوچیک و به جا که باهاشون میکنی با یه شوخی خرکیه خفن جوابتون رو میدن که با خطر مرگ همراهه. البته من از اونجایی که تو خوابگاه و با افراد متفاوت از مناطق متفاوت وبا قومیت متفاوت زندگی می کنم،دهنم از جهات متفاوت وبا شدت متفاوت مورد عنایت (سرویس شدن)برو بچ قرار گرفته و به همین خاطر بهتون توصیه میکنم از شوخی کردن با این گونه افراد به شدت پرهیز کنید.ناگفته نمانه، منم همچین آدم مظلومی نیستما.

بعضی وقتا منم از این شوخی خرکی ها(از نوع فارسی-استانی) با رفیقامون میکنیم.ولی از اونجایی که رفیقامون با جنبه ان چیزی بهمون نمیگن. برای مثال یه بار با رفیقامون رفته بودیم یکی از روستا های اطراف اصفهان(بی بی صیدان) که یه رودخونه ی کوچیک از وسطش رد میشد که آبش خیلی سرد بود.آقا ما سر کل کل و شوخی شوخی گرفتیم یکی از دوستامون رو پرت کردیم تو آب.بنده خدا از سرما دندوناش داشت خورد میشد.وقتی برگشتیم بیچاره تا یه هفته تب کرده بود و به من فحش میداد.ومن از کاری که کرده بودم پشیمون و خجل بودم.

نتیجه گیری تابلو: با هم شوخی های بد نکنیم.باریکلا    

محسن محمدی




نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم شهریور 1389 توسط محسن محمدی



اول از حرچی ایدو به حمطون طبریک ارز میکنمامیدوارم صال خوبی داشطه باشیداینغدر به قلت املایی ما گیر دادید که من دیگه تسمیم گرفطم از لج شما یه کلمه ی درصت ننویصم.

بگزریم....

شاید پیش خودطون بگید دوباره این پصره میخواد از خواتره های بی مذه خودش برامون طعریف کنه ولی چی کار کنیم خب بی کاریم دیگه حوسلم تو خوابگا صر میره شما به بضرگی خودتون ببخشید.

روذای اول که وارد خابگاه شدم مصل این بچه پاصطریذه ها  بودم. مصل یه لوح صفید که هیچ لکه ای روش نباشه. یاد باد آن روزگاران ...یادش بخیر وقطی یاد اون موغع حا میفطم پیش خودم میگم وای من اون وغطا چغدر حوسله داشتم چه کاریی که نمی کردم مصلا یادم یه هفطه ی اول زرفای قزام رو خودم میشصتم دیگه براطون بگم کاحو حایی رو که بحمون میدادن میشصتم و باحاش صالاد درصت میکردم یادمه یه باری هم اطاغ رو طمیز کردم به خدا راصط میگما من خودم یه بار اطاغ رو طمیض کردم ولی یه حفطه تول نکشید که که طحت طعصیر شدید جو حاکم غرار گرفطم و طغییر موزع دادم.

ما طو اطاغمون صه نفریم که یکیشون به شدت طنبل و یکیشون به شدت کاری وبا حوصله هست که اونم بامغاومط های زیادی که کرد باذم نتونصت خودش رو همون جوری نگه داره ولی حنوذم از ما دو تا خیلی بهطره.حطا یادمه روزای اول صاعت ۶:۳۰ اذ خاب بلند میشدو پتوش رو غشنگ جمع میکردو میظاشط تو صاک وبعد آماده میشد شاید باورطون نشه ولی حطی سبحونم میخورد ولی الان به اون موغع حا میخنده.

بنده خدا دو سه ماه اول ازضور بوی گند زرفا و کسیفی اطاغ مجبور میشد زرفای مارو بشوره ولی اونم چند وقطیه یواش یواش داره عادط میکنه.به خاتر همین دیگه ضیاد به خودش ذهمت نمیده.اذ اون موغع طا حالا چرکولک داره اذ اطاغ ما بالا میره البطه منم یه ضره ای مطحول شدما .

خلاسه ما این طرم با انواع کپک ها آشنا شدیم از کپک نون گرفطه طا کپک چایی!!!!که در ایجا میخوام شما رو با چند تای اون ها آشنا کنم.

                                  .

                                         نمونه ای از کپک چایی وگوشت

 در اینجام جا داره از زحمات و فداکاری هایی  که دوست خوبم آقای امیر رزاقی برای ما واتاقمون کشید تشکر کنم.امیر جان متشکریم...امیر جان متشکریم...امیرجان..

تذکر :به سه نفر از کسایی که تعداد غلط های املایی متن بالا را به طور دقیق تشخیص بدن جوایز نقدی اهدا میشود.

مهصن مهمدی




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم فروردین 1389 توسط محسن محمدی



همیشه میگن خدا در و تخته رو با هم جور میکنه در مورد من وهم اتاقیم هم این قضیه صادقه چون ما خیلی از کارامون شبیه همه مثلا هردومون خیلی خوشتیپیم،به زیاد درس خوندن اصلا  اعتقاد نداریم،پایه ی پیچوندن کلاسا و تقلب هستیم به شدت، از همه مهمتر جفتمون خفن تنبلیم.بعضی وقتام یهو به سرمون می زنه و کارای شگفتی انجام میدیم که زیاد با عقل جور در نمیاد.

مثلا شب امتحان پایان ترم زبان فارسی که مخمون به شدت تیلیت شده بود ساعت ۳نصفه شب به کله مون زد بریم روی منبع آبی که وسط حیاط خوابگاه بود حالا توی اون هوای سرد که میله های پلکانش دست آدم و سر می کرد.فکرشو بکن.یه لباس گرم پوشیدیم و یواشکی رفتیم توحیاط.وقتی خواستیم از جلوی کتابخونه ی خوابگاه عبور کنیم متوجه بعضی از بچه ها شدیم که با وجود خستگی فراوان درس خوندن رو به خوابیدن ترجیه داده بودن و مشغول  خرخونی بودن. صحنه ی متاثر کننده ای بود ولی روی من و هم اتاقیم زیاد تاثیر نداشت و نتونست ما رو از تصمیم مون منصرف کنه.قایمکی از جلوی کتابخونه عبور کردیم و به محل مورد نظرمون  رسیدیم.چه صحنه ی با شکوهی بود وقتی خودمون رو در برابر بزرگی وارتفاع اون منبع آب خوار رو ناچیز میدیدیم.           

                                                 داری عظمت رو                                                                 

ما دو تا منبع آب توی فضای سبز خوابگاه داریم که ارتفاع یکیشون حدود ۱۰متر بزرگ تراز اون یکیه.هم اتاقیم به من گفت بابا بیا بریم روی همین منع کوچیکه ،فقط می خوایم کرممون بخوابه.ولی من یه جمله ی زیبا بهش گفتم که همون جا نظرش تو نطفه خفه شد و من رو بشدت تایید کرد:آدم وقتی تصمیم میگره که هدفی رو انتخواب کنه باید سعی کنه هدفش بزرگترین هدف باشه تا ارزش تلاش کردن رو داشته باشه(داشتی جمله ی حکیمانه رو، بدو یه قلم کاغذ بیار یاداشت کن).به همین خاطر بود که تصمیم گرفتیم منع بزرگتر رو برای بالا رفتن انتخاب کنیم.

 ارتفاع این منبع آب نزدیک ۲۰ متر بود .ما رو بگو بعد از دهمین پله به شکر خوردن افتادیم و پیش خودمون گفتیم گور پدر هرچی هدف بزرگه بابا بیخیال ما هنوز آرزو داریم . ولی از طرفی هم دیگه تصمیم خودمون رو گرفته بودیم و می خواستیم تا آخرش بریم.یعنی هیچکدوممون نمی خواست که جلوی اون یکی کم بیاره وبا اینکه جفتمون از ترس زرد کرده بودیم به اونیکی امید میدادیم و تشویقش میکردیم که برو جلو تو می تونی .دیگه چیزی نمونده آآاها دیدی رسیدیم.یوووهههههو بالاخره به هدفمون رسیدیم و اینجا بود که همدیگر رو ازخوشحالی ..................(مشترک گرامی دسترسی به این قسمت پست امکان پذیر نمی باشد ).

بگذریم،نزدیک یه ساعت روی منبع آب نشستیم و در حالی که به آهنگ گوش می دادیم از منظره ی زیبای روبه رومون لذت میبردیم و این همون چیزی بود که مادنبالش بودیم:.یه خیابون آروم وساکت که گه گداری یه ماشین با سرعت ازش عبور میکردو و سکوت خوفناک اون جارو میشکست.و اون طرف خیابون یه فضای سبز که منتهی میشد به یه کوه بزرگ که با یه نورپردازی زیبا اون رو در تاریکی شب روشن نگه داشته بودن وچراغ های روشن و خاموش شهر که از بالای منبع آب یه صحنه ی رومانتیک رو در جلوی چشمان مان هویدا می کرد.

محسن محمدی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه یازدهم اسفند 1388 توسط محسن محمدی



                          Bilder und Fotos hochladen

                       خاطرات یک صفری:قسمت دوم

 

                                روز اول دانشگاه

 

 

شنبه ۴ مهر اولین کلاس ما توی دانشگاه شروع میشد. شروعی نو در محیطی نو. در حالی که همه ی بچه ها از اول مهر اومده بودن خوابگاه تا با فضای اونجا آشنا بشن ولی من جمعه شب خودم رو رسوندم خوابگاه. وقتی رسیدم خوابگاه و با قیافه های شاد و بشاش بچه هایی که فردای اونشب می خواستن اولین حضور خودشون رو در دانشگاه تجربه کنن روبه رو شدم، من هم به نوبه ی خودم خوشحال شدم.

 اونشب همه داشتن به تیپ وقیافشون میرسیدن آخه می خواستن در اولین حضورشون با خانم ها در یک کلاس خوش تیپ به نظر برسن. ولی دیری نپایید که همه ی این آمال وآرزو ها نقش بر آب شد فردای اونروز که همه با قیافه های خسته و غمگین شون از دانشگاه برگشتتن، این رو فهمیدم. آخه تصوری که از کلاس و دانشجو ها داشتند با واقعیت خیلی فرق می کرد.

بلاخره روز اول دانشگاه فرارسید. اولین کلاس ما زبان بود .کلاس ۳ و شاید بگم داغون ترین و کوچیک ترین کلاس دانشکده و اینجا جا داره بگم شانس ما اونروز تازه مهتابی هاش هم خراب بود و چشم چشم رو نمیدید. بعد از یه رب ور رفتن تأسیسات با مهتابی ها این مهتابی ها بودن که هنوز نمی خواستن روشن بشن و مجبور شدیم کلاسمون رو عوض کنیمآآآآررره، اینم از اولین کلاس ما تو دانشگاه ...

                   

                                 این هم نمایی از کلاس ۳و برو بچ کلاس ما

                                                        این دخترا همه جا حق ما پسرا رو خوردن !!

وقتی رفتیم توی اون یکی کلاس و قیافه های  آب نکشیده برو بچ کلاس رو مشاهده کردیم پیش خودمون گفتیم کاش توی همون کلاس تاریکه می موندیم. (البته شخص یا جنس خاصی مد نظرم نیستا، شوخی کردم نا راحتی پیش بیاد )

من از اونجایی که هنوز توی شک برخورد نگهبان با خودم بودم، اونروز یه تریپ تقریبا بچه مثبتی زده بودم البته نه این که ما بچه منفی باشیما  ولی بعد از چند روز دیدم نه از این خبرام نیست. یارو می خواسته زهر چشم از ما بگیره. تریپای خفنتر از این حرفام تو دانشگاه اصفهان پیدا میشه. اینام انواع تریپ ها:.ولی از این حرفا گذشته عقده ی این به دلمون موند که این ترم یکی به من بگه صفری !!!!آخه قیافه ی من به قول بچه ها گفتنی بیشتر به بچه های ترم ۵ می خوره تا ترم یک.

بگذریم، فردای اونروز ما اولین کلاس بیوشیمی رو با آقای دکتر پالیز بان داشتیم. یادمه اونروز وقتی آقای دکتر می خواست اسم های بچه ها رو بخونه، از اون جایی که هنوز به زبان فارسی کاملا عادت نکرده بود، اسم همه رو چپندر قیچی تلفظ می کرد. و وقتی با خنده ما مواجه شد به ما گفت ببخشید من از اونجایی که در خارج تحصیل کردم زبان فارسیم یه کمی مشکل داره.  

محسن محمدی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 توسط محسن محمدی



 

سلام به همتون. ترم اول که در بین دانشجویان با عناوینی همچون ترم بوقی، صفری و....ترم (جای خالی را به سلیقه ی خود پر کنید) شناخته می شود معمولا یکی از بیاد موندنی ترین ترم هاست. برای من هم چنین بود. هر چند دارای خاطرات ناخوشایندی هم بود ولی در کل جالب بود به همین خاطر حالا که این ترم با همه ی شیرینی ها و بعضا تلخی هاش تموم شده من تصمیم گرفتم تا خاطرات و سوتی های جالبی رو که در طول این ترم برای من وچند تن از دوستان اتفاق افتاد رو بنویسم.

  • روز ثبت نام:

پنجشنبه بود. می خواستم برای ثبت نام بیام اصفهان و از اون جایی که کلآ آدم دقیقه نودی ای هستم، برعکس بقیه بچه ها که بعضا از روی شوق و علاقشون به دانشگاه دو روز یا سه روز زود تر اومده بودند، ساعت ۶ صبح با چه زوری از خواب بلند شدم و هل هلکی وسایلم و جم و جور کردم و آماده شدم برای اومدن به دنیایی جدید یعنی دانشگاه (زرشک). ساعت ۷ صبح بود که با کلی چک و چونه زدن با راننده اتوبوس ها بالاخره سوار یه اتوبوس ولوو درب و داغون شدم و تا خوده اصفهان اینقدر بالا پاین و چپ و راست شدم که از شام شب تا صبحانه ی اون روز رو می خواستم روم به دیوار .

شنیده بودم وقت ثبت نام تا ساعت ۱بیشتر نیست و وقتی من به اصفهان رسیدم ساعت ۱۱:۳۰بود. وقتی از اتو بوس پیاده شدم چندتا از این راننده تا کسی ها اونجا ایستاده بودند و یکیشون من رو با دست نشون داد و گفت: مسیرتون کوووووجاس؟ گفتم دروازه شیراز. گفت بشین تا بریم. ما هم نشستیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم دروازه شیراز. وقتی از ماشین پیاده شدم جلوی درب شمالی دانشگاه بودم. رفتم داخل و وقتی عظمت دانشگاه رو دیدم اول یه پنج دقیقه ای تو کف بودم. پیش خودم گفتم اینجا پارک جنگلی یا دانشگاه.

رفتم داخل نگهبانی و پرسیدم: ببخشید محل ثبت نام کجاس؟ یارو هم که فهمید من صفری هستم می خواست از من زهر چشم بگیره، و چون اون روز من یه نمه چسون فسون کرده بودم (یعنی به قیافم رسیده بودم)، جواب داد: اول اون یخت رو ببند، اون موهاتم بده پایین، اومدی دانشگاها!! من چند ثانیه ای هنگ کردم و پیش خودم گفتم: یا حسین، خدا آخر عاقبت ما رو تو این دانشگاه به خیر کنه. آآمممین. بعد حواسم رفت به ساعت و دیدم فقط  ۴۵ دقیقه تا پایان ثبت نام وقت دارم. هر چی خواستم آدرسی رو که طرف بهم داد یاد بگیرم نشد.

همون جا یه ماشین دربست گرفتم و گفتم دانشکده پزشکی. سوار ماشین شدم و بعد از چند دقیقه من رو جلوی چند تا ساختمون بزرگ پیاده کرد و گفت محل ثبت نام باید اینجا با شه و دستش رو به سمت یکی از اون ساختمون ها دراز کرد. منم بدو بدو رفتم طرف اون ساختمون دیدم بالاش نوشته سالن همایش ابن سینا. پیش خودم گفتم حتما خودشه. همین طور که داشتم از پله ها میرفتم بالا برای اطمینان بیشتر از یه دختر خانومی پرسیدم: ببخشید محل ثبت نام کجاس؟ گفت برید داخل سمت راست.

من سریع رفتم داخل دیدم یه سری غرفه اونجا هست و چند تا خانوم هم داخل یکی از اون غرفه ها ایستادند. رفتم جلو گفتم محل ثبت نام اینجاس؟ گفتند بله ولی الان دیگه ثبت نام تموم شده. اون جا بود که دودستی کوبیدم وسط سرم و گفتم خاک به سرم شد. بعد بهشون گفتم مگه زمان ثبت نام تا ساعت ۱ نبود؟ گفتد چی فرمودید؟ من دوباره گفتم مگه زمان ثبت نام دانشگاه تا ساعت ۱ نبود؟ بعد اونها دسته جمعی زدنند زیر خنده و گفتند نه جانم اینجا محل ثبت نام برای فلان همایشه  من اول یه نفس راحت کشیدم و بعد با خجالت سرم رو پایین انداختم و اومدم بیرون. همین طور که داشتم می اومدم بیرون هر چی خواستم نثار اون راننده تاکسی کردم. آخه....کی به تو میگه آدرس بلد نیستی مسافر سوار کنی؟

خلاصه بعد از کلی پرس و جو محل ثبت نام رو پیدا کردم و بدو بدو رفتم سمت آموزش کل. دقیقا آخرین نفری بودم که برای ثبت نام اومده بود. نفس نفس زنان مراحل ثبت نامم رو خیلی سریع در عرض یک رب انجام دادم. چون هیچ کس جلوی من نبود.... 

محسن محمدی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم دی 1388 توسط محسن محمدی



شعری که در زیر می خوانیید مربوط به یکی از خواننگان رپ به نام هیچکس میباشد که با کمی انگولک به شکل زیر تبدیلش کردم.امید وارم خوشتون بیاد....

اینجا خوابگاهه یعنی جایی که

هر چی که توش می بینی باعث تحریکه

تحریک شکم لامثب تو آشغال دونی

توهم می فهمی آدم نیستی یه سطل آشغالی 

اینجا همه گرگن

میخوای باشی مثل بره بزار چشم وگوشتو من وا کنم یه زره

اینجا خوابگاهه لعنتی شوخی نیستش

خبری از گل و غذاهای خوشمزه ی مامانی نیستش

اینجا خوابگاه بخور تا خورده نشی

اینجا نصف گشنه اند و نصف وحشی         

اختلاف طبقاتی اینجا بیداد می کنه    

روح بچه ها رو خسته و بیمار میکنه

 می خوام برم دستا بالا بالا تر

صفر دو یک حال تا ابد

یه مش دانشجوی باحال باهامن

که هر کدوم واسه خودشون داستانا دارن

اینجا صفای هیجا رو نداره

پس چرا یه دانشجو از خودش میگذره و فکر فرداشه

ما یه مش دانشجوییم

جون به کف

عزرائیل با اکیپ ما جوره پس

کمک حال هم هستیم حتی با پول کم

یه کم شعرمو مزه کن شوره نه!!!!

شما شورش و درآوردیدو

زدید تو سرما که ماها شاخ نشیم

واسه دو  چیز حاضریم پول قابل وبدیم                                               

که اولیش شکمه و دومیش رفیق

توی خابگاه موندیم واسه چار چیز :

یکیش چون اجباره و دیگه جا نیس

اون یکیشم رفیقه و

بعدی اینجا جاش نیس

آخریش یکم عشقییه مثل برگای پائیز

میخام برم دستا بالا بالاتر صفر دو یک حالا تا ابد

یه مش دانشجوی باحال با هامن که هر کدوم واسه خودشون داستانا دارن.....

محسن محمدی




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم دی 1388 توسط محسن محمدی



 

چند روزی بود که یکی از دوستای من تو خوابگاه (که اسم ورشته تحصیلیش رو به دلایل امنیتی نمی تونم بیارم) شماره ی یکی از دختر ای کلاسشون رو به منظور روابط علمی-آمورشی هر چه بیشترگرفته بود و از اونجایی که از بچه های بی جنبه ی ترم یکی بود از اون روز به بعد هی جلوی ما کلاس میزاشت که من شماره ی فلان دختر کلاسمون رو ازش گرفتم وا گه خواستید بهتون آموزش شماره گرفتن بدم و من یه عمریه کارم اینه و ازین حرفا... .تازه روی گوشیشم رمز گذاشته بود که یه وقت ما بچه ها شمارش رو برنداریم

خلاصه یه روز با بچه ها توی اتاقمون جمع شده بودیم و حوصلمون حسابی سر رفته بود که یه دفعه همون بنده ی خدا با ذوق و شوق بسیار وارد اتاق شد و گفت:فلانی(همون دختره)بم اس.ام.اس داده.بیچاره از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید!!!بعد از توی اتاق رفت بیرون که جواب بده.همون جا بود که یک فکر کثیف توی ذهنم جرقه زد.بچه ها رو جمع کردم و اون ها رو از اندیشه ی کثیفم مطلع کردم.بین بچه ها تقسیم کار صورت گرفت وقرار شد با یه برنامه ریزیه دقیق هر کسی نقشی در راستای عملی کردن این سره کاریه بزرگ ایفا کنه.

مرحله اول:پیدا کردن رمز گوشی

یکی از بچه ها مسئول این شد که یه مدت گوشیه طرف رو زیر نظر داشته باشه تا هروقت خواست رمز گوشیش رو وارد کنه یواشکی رمز گوشیش رو دربیاره واین سخت ترین مرحله ی عملیات بود.

با وجود مراقبت های شدیدی که از طرف ایشان اعمال میشد بالاخره این رفیق ما موفق شد حدود رمز گوشیش رو  متوجه بشه. بعد منتظر یه فرصت طلایی شدیم تا بدون گوشی اتاق رو ترک کنه و ما بتونیم رمز احتمالی رو روی گوشی امتحان کنیم. تیک-تاک...تیک-تاک.. بالا خره لحظه ی طلایی فرا رسید...

 

مرحله دوم:امتحان کردن رمز احتمالی بر روی گوشی

صبر کردیم تا موقع شام چون می دونستیم تنها موقعی که عقل بچه ها خوب کار نمی کنه و فقط دنبال سیر کردن شکم لا مذهب هستنن موقع غذاست.همین طور هم شد و بدون این که حواسش باشه با یه بشقاب و یه قابلمه رفت سلف. اونجا بود که ماموریت نفر دوم شروع شد که رمز های احتمالی رو روی گوشی پیاده بکنه .بعد سه چار بار امتحان کردن بالاخره تونست رمز گوشی رو پیدا کنه .ولی یه مشگلی وجود داشت .اونم این بود که بلد نبود دوباره گوشی رو قفل کنه وهر لحظه ممکن بود سروکله ی طرف پیدا بشه و ماجرا لو بره.سریع گوشی رو به همون حالت سر جاش گذاشت .وقتی طرف وارد اتاق شد سریع شروع کرد به خوردن غذا .بعد اینکه یه کمی گلوکز به مغزش رسید یاد گوشیش افتاد وسریع رفت برش داره که متوجه بازش شدن قفل گوشیش شد واز ما پرسید کسی به گوشی من دست زده؟ما هم که خودمون رو به کوچه ی علی چپ زدیم و گفتیم نه حتما خودت بازش کردی و یادت نیست .اونم از اونجایی که هنوز گلوکز لازم برای فکر کردن رو دریافت نکرده بود بی خیال ماجرا شد.اونجا بود که ما یه نفس راحت کشیدیم.

دوباره با دقت بیشتر یکی از بچه ها تونستیم نحوه ی قفل کردن گوشی رو پیدا کنیم.

مرحله سوم:ورود به گوشی و دادن تغییرات لازم

این قسمت کار کثیف ترین وشاید بی شرمانه ترین قسمت کار بود .دوباره یه فرصت دیگه پیش اومد وما تونستیم وارد گوشیش بشیم و شماره ی  اون دختر رو به شماره ی خودم تغییر بدیم. وبعد برای دقیق تر انجام شدن عملیات مجبور شدیم اس.ام.اس هایی که طرف بش میداه رو چک کنیم تا دقیقا به همون لحن بش اس.ام اس بدیم یا به عبارتی سوتی ندیم .همه چیز با دقت تمام وبا برنامه ریزی منظم انجام شد و بالاخره لحظه ی سر کار گذاشتن فرا رسید.

مرحله نهایی:اس.ام.اس های سر کاری ...

SMSاول:سلام اقا ... .حالتون خوبه.امشب اگه تونستی میای بریم  بیرون.

بنده خدا پسر مردم هنگ کرد.سریع شروع کرد به زنگ زدن به هون دختره(یعنی شماره ی من).ما هم سریع رد تماس زدیم و براش SMSزدیم .

SMSدوم:من الان سر کلاس زبانم نمی تونم صحبت کنم.اگه میتونی بیای ساعت۶ دروازه شیراز باش.

بنده خدا از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید.بعد سریع اس.ام.اس داد که باشه با اینکه داشتم درس میخوندم ولی میام.

ما که داشتیم از خنده می ترکیدیم آخه درس چی بحث چی چرا الکی کلاس میذاری.بعد سریع اماده شد که بره حمام و ریش هاشو یه صفایی بده.توی حمام زیر دوش آواز می خوند و سوت میزد.بنده ی خدا .دلم براش می سوخت.وقتی از حمام اومد بیرون شروع کرد به شونه کردن موهاش و اتو کشیدن و ادکلن زدن و از اینا.وقتی هم ازش میپرسیدیم چه خبره؟ میخای کجا بری که این جوری چسان فسان می کنی؟ جواب میداد:یکی از دوستای نزدیکم داره میاد اصفهان می خوام باش برم بیرون وما که ازجریان خبر داشتیم توی دلمون از خنده غش می کردیم.

خلاصه بعد ازکلی آرایش بیچاره رو تو اون سرما از خوابگاه جی تا در وازه شیراز کشوندیمش .وقتی رسید همین جور یه ریز زنگ میزد و اس.ام.اس میداد.وما هم همین جور بش می خندیدیم.بعد یواش یواش شک کرد که شاید شماره ه عوض شده و وقتی که فهمید شماره شماره ی منه ۱۰تا اس.ام.اس دادو توش هرچی فحش از اول زندگیم یاد گرفته بودم و نثارم کرد البته در این بین چندتا فحش جدیدم یادگرفتم که برای اطلاعات عمومی بد نبود.

به گفته ی خودش ما این قدر کارمون رو تمیز انجام داده بودیم که حتی یک درصدهم شک نکرده بود که سرکاره.البته آخر کار ازش به خاطر این شیطنت معذزت خواهی کردیمو حلالیت طلبیدیم و اون هم از اونجایی که خیلی آدم با حالی بود همه ی ما رو بخشید.

ودر پایان نتیجه گیری های اخلاقی که از این پست درمیابیم رو براتون شرح میدم.

۱-در صورت گرفتن شماره از دختری قضیه رو برای دوستانمان تعریف نکنیم.

۲-در صورت تعریف کردن از پز دادن وکلاس گذاشتن زیادی بپرهیزیم.

۳-رمز گوشی خود را هر چند روز یک بار برای اطمینان بیشتر عوض کنیم.

۴-انسان با یک برنامه ریزی دقیق ومنظم به می تونه به هر خواسته ای که داره برسه.(از جمله سر کار گذاشتن دوستش)

تذکر: استفاده از این روش سرکاری در موارد دیگر با ذکر منبع بلا مانع می باشد.

محسن محمدی




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط محسن محمدی



 

به سفارش دوست خوبم اقای پزشکی بسی زور زدم و فشار به مغزم اوردم تا بتونم از خودم یه متن توپ براتون بنویسم.امید وارم فشار های من به مغز کوچیکم کارساز باشه وشما ازاین متن لذت ببرید.

تذکر:این متن شرح حال بچه های خوابگاه نه خودم!!!!!

اهل خوابگاهم...

اهل خوابگاهم ؛روز گارم بد نيست

تكه ناني دارم خرده پولي سرسوزن جايي

هم اتاقي هايي ؛ بدتر از آب لجن

ونگهبان شبي كه در اين نزدیکی است

لاي آن بوته ها ؛پاي آن كاج بلند

داخل راهروها؛پشت ديوار اتاق

اهل خوابگاهم

پيشه ام لش بازي است

هنرم girlبازي

عشق من كارت بازي است

ترس من سربازي

و پاكت سيگاري كه در اين نزديكيست

زير تختم ؛توي اون كيف قشنگ...                                تصويري از اتاقمان در بهترين حالت

 توي خوابگاه سلفي است

كه در آن پنجره ها رو به مگس ها باز است

ظرف هاجاي غذا هايي است؛كه به حال خورندگانشان مي گريند

سلف ما جاي آشپز هاي است؛كه به گندي كه زدن مينگرند

دست هر بچه ي ده ساله ي خوابگاه پاكت سيگاري است

بچه ها به يك هزاري چنان مينگرند

كه به يك چك پول به يك تراول صد تومني

پشت خوابگاه پاركي است!!

ماشيني بايد داشت!!!!!!




نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط محسن محمدی



روز  تاریخ           10-8              12-10               4-2
 جمعه  25/10  اندیشه(1)    9-8    -----------------
 شنبه  26/10      
 1شنبه  27/10      
 2شنبه  28/10    فارسی  
 3شنبه  29/10      
 4شنبه  30/10  زبان مقدماتی*  زبان عمومی  
 5شنبه  1/11 -----------------  ------------------  ------------------
 جمعه  2/11  تاریخ تمدن*  تفسیر قران*  ------------------
 شنبه  3/11      
 1شنبه  4/11    میكروب نظری  
 2شنبه  5/11      
 3شنبه  6/11   بیوشیمی عملی  
 4شنبه  7/11      
 5شنبه  8/11  تنظیم خانواده*  جمعیت شناسی  -------------------
 جمعه  9/11  ------------------  -------------------  ------------------
 شنبه  10/11       روشهای مطالعه
 1شنبه  11/11      
 2شنبه  12/11      
 3شنبه  13/11      
 4شنبه  14/11     بیوشیمی نظری




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط محسن محمدی



با سلام به همه ی تغذی ای های دانشگاه اصفهان.اول از همه ورودتون رو به وبلاگ خودتون خوش امد میگم امیدوارم تا این جا از وبلاگ خوشتون اومده باشه.من محسن محمدی از بچه های تغذیه ی ترم ۱هستم.برای استفاده ی بهتر از وبلاگ یه موردی هست که باید خدمتتون عرض کنم.

از اونجایی که بچه های ترم های ۱تا۴از این وبلاگ دیدن میکنن برای راحتی کار در قسمت موضوعات وبلاگ ۵عنوان موضوع انتخواب کردیم.وقتی که شما میخواهید مطالب مربوط به همه ی بچه ها رو مشاهده بکنید پس از ورود به وبلاگ باید روی عنوان عمومی کلید کنید ودر صورتی که فقط میخواهید مطالب مربوط به بچه های کلاستون رو مشاهده کنید باید  روی عنوان مربوط به ترم ۱ تا ۶ کلیک کنید.

با تشکر




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط محسن محمدی


 

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود