حبیب: خیلی وقته دلم میخواد بدونم انتهای دوست داشتن کجاست؟ و دو نفر با دو آیین و فرهنگ متفاوت تا کجاها میتونن در کنار هم باقی بمونن؟
سارا: خب، تا جایی که به من مربوط میشه و بی اعتنا به مباحث فلسفی دانشگاه پاریس، به قول شاعر هموطنم مولارمه: تا آن سوی ابدیت...
حبیب: این یه کم خسته کننده نیست؟! خصوصاً برای یه ذائقۀ تنوع طلب فرانسوی - غربی؟!
سارا: خب چرا نمیگین برای ذائقۀ تنوع طلب ایرانی - شرقی؟!

حبیب: یه روز بهم گفتین بد نمیشد اگه راهی برای شناخت آدمای بد از آدمای خوب وجود داشت. فکر نمیکنم چنین راهی وجود داشته باشه. اون روز ورود اون افسر آلمانی گشتاپو به کلاس حداقلش این فایده رو داشت که بهتون ثابت کنه زندگی شما برای همۀ ما ارزش داره؛ پروفسور شاندل، همکلاسیها، ماریا و حتی اشمیت آلمانی...
سارا: و شما، یه جوان شرقی مسلمان که هیچ سنخیتی با یه دختر غربی یهودی نداره!
حبیب: تنهایی گاهی آدما رو به هم نزدیک میکنه. حتی یه جورایی شبیه میکنه. چه فرقی داره که اهل کدوم جغرافیا باشی؟
سارا: هیچکس نمیتونه شبیه دیگری بشه آقای پارسا! هر آدمی تنهایی خودش رو داره؛ پس این تلاشها بی فایده هست. عفریتههای مرگ با چنگالهای ریز و درشت برگشتن. حتی... حتی توی خواب هم تنهام نمیذارن. هر چقدر سریعتر میدوی، بازم میگیرنت. هر جا پنهان بشی، پیدات میکنن. میدونید چرا؟ برای اینکه خداوند ما رو ترک کرده! شاید دیگه نیست. شاید به قول نیچه، مرده... و این خیلی بدتر از جنگه...
حبیب: افکاری شبیه افکار تلخ و تیرۀ شما، هر از گاهی سراغ منم میاد، اما وقتی یاد آیاتی از کتاب قرآن میفتم، آروم میشم: «به راستی که انسان را در رنج و سختی آفریدیم و شما ای انسانها! آگاه باشید که سرانجام در مسیری پر فراز و نشیب به دیدار پروردگارتان نائل خواهید شد». با این حال اعتراف میکنم که این روزا خود منم تبدیل شدم به یه بغض بزرگ. تو کشور خودم که بودم، از ظلم و ستم خودکامهها و فقر و تهی دستی مردم بینوا، کم نشنیده بودم. اومدم به مهد تمدن اروپایی، اما اینجام اثری از عدالت و خوشبختی ندیدم... شاید بخاطر اینکه بشریت گوشاشو محکم گرفته و نمیخواد به سیاق پیامبران و قدیسین، صدای خدا رو بشنوه! خدا نمرده سارا... دلهای ماست که مرده...
سارا: حبیب! بالاخره منو به اسم کوچک صدا کردی!
حبیب: امیدوارم زودتر خوب بشین...
سریال: مدار صفر درجه نویسنده و کارگردان: حسن فتحی محصول: ۱۳۸۵
امشب شب آروزوهاست؛ لیلة الرغائب... وقتی بهت میگن امشب میتونی هر آرزویی که داری رو از ته دلت بگی، چه احساسی بهت دست میده؟ وقتی یادت میندازن که یکی هست، یکی هست که صدات رو میشنوه، یکی که توی خلوت اشکات پا میذاره، چه حالی میشی؟ اون میشنوه، همیشه میشنوه... بگو، بگو که چقدر بهش نیاز داری... خوردی زمین؟ خسته ای؟ میخوای دستاتو بگیره و بلندت کنه؟ بگو، هرچی تو دلته بریز بیرون... فریاد بزن... خودش گفته! اون قول داده... امشب راه آسمون، خدا، اجابت و بخشش شاید در نظرت طولانی و دست نیافتنی بیاد، اما امشب که عاشق بشی، پیاده هم میشه تموم این مسیر طولانی رو ساده به پایان رسوند؛ بی هیچ حرفی از رنج و کمطاقتی بندهها...

میشه کوله بار دنیا رو هر قدر هم سنگین از شونههات پایین بکشی تا دل کوچیکت رو به بیکران آسمون گره بزنی، برای ثانیهای خدا... امشب از هر کجای این دنیای بزرگ که در بزنی، صاحبخونه واسه استقبال میاد. با یه بغل از آرزوهایی که می خوای... امشب، لیلة الرغائب... مراقب آرزوهات باش... ضیافت اولین شب جمعۀ ماه رجب، آرزوی خیلیها رو برآورده کرده. به خواستههای خیلیها رنگ واقعیت بخشیده. خیلی از مردم واسۀ رسیدن به حاجت هاشون دست به دامان این شب میشن، به ضمانت یه سال انتظار... امشب هر چه قدر که ناامید باشی، هر چی که بخوای از خدا، امیدوار باش به اجابت... امشب تمام فرشتهها از ثلث شب که بگذره، به زمین میان تا رحمت الهی رو به همه عرضه کنن و برای بخشش بندگان روزهدار رجب دعا میکنن... لیلة الرغائب تو مختاری واسۀ انتخاب هر چیزی که می خوای. واسۀ داشتن گوشهای از تقدیری که آرزوش رو داری. برای چیزی که میخوای باشی... شب آروزهاست؛ یادت نره در کنار آرزوهای دیگهات، برای ظهور گل یاس دلهامون دعا کنی...
* به رسم سالهای گذشته میتونین در قسمت نظرات این پست آرزوها، مشکلات و درد و دلهاتون رو بنویسین تا در این شب عزیز، هنگام دعا همدیگه رو به یاد داشته باشیم...
قسمت چهارم: دیدار نوروزی دکتر حسابی با اینشتین!
همۀ ما روزانه وقتی ایمیلهامون رو چک میکنیم، میبینیم که نامههای مختلفی از طرف دوستان و آشناهامون برامون اومده. ایمیلهایی که بعضی وقتا حاوی یه عکس جالب، حرف پندآموز، معما، مقالۀ خوب یا یه خبر مهم هستن. بعضی وقتا از خوندنشون خندهای روی لبهامون مینشونن یا ما رو به یه کم فکر و تأمل وادار میکنن. شاید ما هم دوستان دیگهمون رو بیبهره نذاریم و این ایمیلها رو براشون فوروارد کنیم یا خودمون از اینطور ایمیلها تهیه کنیم و برای بقیه بفرستیم. بهرحال وجود این ایمیلها به خودی خود امر مثبتی تلقی میشه و به جریان آزاد اطلاعات کمک میکنه، اما مثل هر پدیدۀ خوبی، جنبههای مخربی هم داره. برخی از ایمیلها حاوی مطالب بسیار ساده لوحانهای هستن و مثلاً از خواننده درخواست میکنن که اون رو برای چند نفر دیگه بفرسته؛ مثل: «این ایمیل رو فلانی در فلانجا دریافت کرد و بعد برای ده نفر فوروارد کرد و نیم ساعت بعد دختر بیل گیتس سر راهش سبز شد و یکی هم حذفش کرد و با محمود غزنوی محشور شد!» از این ایمیلها که بگذریم میرسیم به ایمیلهایی که در مورد اشخاص یا رویدادهاست و با این که نادرست و غیر واقعی بودنشون کاملاً مشخصه، ولی به وفور خونده و فوروارد میشن! یکی از این ایمیلها که چند روز مونده به عید نوروز گسترش عجیبی پیدا کرد و هنوز هم فوروارد میشه، داستان مربوط به عید دیدنی دکتر حسابی با انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیاست!

عکس اینشتین و کورت گودل (ریاضیدان اتریشی) که به دروغ به عنوان عکس یادگاری اینشتین با دکتر حسابی معرفی شده!
دروغ اول: محتوای ایمیل از این قراره که دکتر حسابی در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون تصمیم میگیره سفرۀ هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله بور، فرمی، شرودینگر، دیراگ و بقیۀ استادان دانشگاه بچینه و اونا رو واسۀ سال نو دعوت کنه و بقیۀ ماجرا...»احتمالاً شما هم این ایمیل رو دریافت کردین، اون هم نه یه بار که به دفعات! اگه وقت گذاشته باشین و ایمیل رو یه دور خونده باشین، حتماً یه دل سیر به این همه خالیبندی و مهملبافی خندیدین! بهرحال لازمه که در مورد دروغ بودن محتوای این ایمیل به چند نکته اشاره کنم. اولاً در دهههای گذشته اگه اشخاص نامبرده به هر دلیلی زیر یه سقف جمع میشدن، این یه واقعۀ تاریخی محسوب میشد و توجه تمام جهانیان رو به خودش جلب میکرد و خبر و تصاویرش در تمام روزنامهها منتشر میشد؛ در حالی که هیچ خبر و عکسی در این زمینه در هیچ رسانهای وجود نداره. ثانیاً تمام اشخاص نامبرده شده در این ایمیل زندگینامه دارن. از انیشیتن که دهها کتاب در مورد زندگیش منتشر شده تا بقیۀ اساتید که همهشون برندۀ جایزۀ نوبل هستن و زندگینامههای متعددی از اونا منتشر شده. در هیچ کتابی و هیچ زندگینامهای هیچ نامی از دکتر محمود حسابی یا یه نام مشابه که بشه به ایشون نسبت داد، وجود نداره. ثالثاً دکتر حسابی اساساً در پرینستون درس نمیداده و هرگز آشنایی عمیق و اینقدر صمیمانهای با انیشتین نداشته که بخواد او رو به خونۀ خودش دعوت کنه و تازه بگه ویولون خودت رو هم بیار و بعد هم انیشیتن با خواهرش بیاد و از این حرفا!

عکس اینشتین و بهرام کورشون اوغلو (فیزیکدان ترک) که به دروغ به عنوان عکس یادگاری اینشتین با دکتر حسابی معرفی شده!
دروغ دوم: هر چند وقت یه بار عکسی از پرفسور اینشتین با شخص دیگهای منتشر میشه و ادعا میشه که فردی که در کنار اینشتین قرار داده، دکتر حسابی هست! نمونهای از این عکسها رو مشاهده میکنین. این عکسها هم دروغ دیگهای هست که در مورد ایشون گفته میشه و باید گفت که دکتر حسابی تابحال هیچ عکسی با اینیشتین نداشته. این عکسها رو حتی فرزند دکتر حسابی رد کردهاند و انتشار اونا رو به بدخواهان نسبت دادهاند. فقط سؤالی که برای من مطرحه اینه که چرا بعضی از افراد چنین دروغهایی رو میسازن و منتشر میکنن؟ مثلاً دکتر حسابی حتماً باید رفیق گرمابه و گلستان اینشتین بوده باشه تا ما براش احترام قائل باشیم و ازش به بزرگی یاد کنیم؟ آیا بهتر نیست به جای افتخار به این مسائل پیش پا افتاده و حتی دروغ، برای دانشمندان و بزرگان این سرزمین بخاطر خدمات و زحماتی که در راه علم و فرهنگ انجام دادهاند، احترام قائل باشیم؟
علی پزشکی
ماهواره پدیدهایه که به جای مواجهه درست با اون، سالهاست صورت مسألهاش پاک میشه. بر اساس آمارهای رسمی و غیر رسمی، درصد بالایی از ایرانیها ماهواره دارن و برنامههاش رو میبینن. برخوردهای مختلف غلط و نسنجیده و ممنوعیتهای بینتیجه هم نه تنها تابحال هیچ تأثیری نداشته، بلکه باعث گسترش و ترویج اون هم شده. این کار متناوباً ریسیورها و دیشهای مدل بالاتر رو به بازار سرازیر میکنه. ظاهراً همۀ آقایون فراموش کردهاند که دهها نهاد در این زمینه مسئولن که به جای برخوردهای سلبی و توسل به زور و خشونت، موظف به اقدامات اثباتی هستن. بعضیهاشون باید فرهنگسازی کنن، بعضی باید قوانین مفید و کاربردی تصویب کنن، بعضی باید بودجۀ کافی به تولید و برنامهریزی تخصیص بدن، بعضیهاشون باید برنامه جذاب تولید کنن و... اما ظاهراً همگی، وظایفشون رو فراموش کردهاند و دستجمعی خودشون رو به بیخبری زدهاند! از این گذشته هیچکس هنوز به سؤالات کلیدی افکار عمومی پاسخ نداده که اگه مطابق قانون ممنوعیتی وجود داره، پس این همه تجهیزات پیشرفتۀ ماهوارهای از کجا میاد؟ توسط چه کسانی وارد میشه؟ و چرا سر مرزها جلوی این تجهیزات گرفته نمیشه؟
در بین این همه سیاستهای غلط و سوء مدیریت، میلیونها نفر دارن حریم سلطان میبینن، با شعر یادت نره و چرا که نه همراه میشن، بفرمایید شام تماشا میکنن، واسۀ آکادمی گوگوش از تلفنهای مختلف رأی میفرستن، بحثهای داغ خانوادگیشون دربارۀ آیندۀ رابطۀ مثلث یشیم، چنار، توپراک و سرگذشت یوسف و حوّا و لامیا و ایزل هست و حول محور تحلیل دشمنی خرم با ماهی دوران و والده سلطان یا خوشمزگیهای سنبل خان و سرنوشت ابراهیم پاشا و نگار کالفا دور میزنه. هنوز بحث اول شدن ارمیا و حذف شدن امیرحسین، داغه. واسۀ خیلیها اخبار یعنی ۶۰ دقیقه و خیلیها اخبار فرهنگیشون رو از شباهنگ میگیرن و تحلیلهاشون رو از افق. به گواه آمار مؤسسۀ نظرسنجی گالوپ حداقل ۱۴ میلیون ایرانی اخبارشون رو از بیبیسی فارسی تماشا میکنن. داروهای لاغری، مؤسسات کاشت مو، افزایش قد و کرمهای رنگ و وارنگ دکتر مظاهری و... برای خودشون جای محکمی توی خانوادهها باز کردهاند. حالا دیگه نه تنها برنامۀ دکتر هلاکویی پربیننده هست، بلکه سی دیهاش هم دست به دست می چرخه. خیلیها توی آسانسور و کلاس درس و بیمارستان و دستشویی دارن برای سالی تاک، ویدئو میگیرن. بچهها رو به سختی میشه از پای شبکۀ پرشین تون بلند کرد. همین بچهها وقتی نقاشی میکشن یا با اسلحۀ اسباب بازی عکس میگیرن، اونا رو واسۀ دکتر کپی میفرستن.
ادامه مطلب
زیر آسمون خاکستری، توی همین هوای غبار آلود و نیمه خنک بهاری ، در روزگار تلخی که یاس و نا امیدیش هر از چند گاهی به سراغمون میاد هنوزم میشه آدمای با صفا پیدا کرد. آدمایی که هرچند از جفای روزگار سهمشون از زندگی کوله باری از غمه ولی روحشون اینقدر بزرگه که از دادن عشقشون به دیگران کم نمیذارن.
هنوزم میشه آدمایی پیدا کرد با قلبهایی بزرگ که اندازه تموم دنیا جا داره.قلب هایی شکسته اما هنوزم پر حرارت، سرشار از محبت و امید.
آدم هایی که به سادگی عبور میکنند ، به آهستگی قدم بر میدارند و هرگز تمومی ندارند.
از آخرین باری که دیدمش 9 سال میگذشت. هنوزم میشد از چهره ی گندم گون و و لبخند زیباش اونو شناخت.نگاهش همون نگاه قدیمی بود.اصلا عوض نشده بود.
دوم راهنمایی بودیم که پدرش در یک تصادف فوت کرد و مادرش مجبور شد با هر دو دخترش به شهرکرد نزد اقوامشون برن. روز آخری که قرار بود با هم خداحافظی کنیم سخترین روز زندگیم در اون سن و سال بود. دوستی که از اول دبستان همیشه توی یه مدرسه باهاش بودم قرار بود ازم جدا بشه. خونشون به مدرسه خیلی نزدیک بود ولی با این حال همیشه اولین نفری بود که به مدرسه میرسید و آخرین نفری بود که میرفت.از همون بچگیش خیلی بزرگ بود. گاهی وقتا بش میگفتم که چقدر دوست دارم مثل اون باشم. به جرات میتونم بگم تنها دوستیه که با همه ویژگی های خوب توی زندگیم دیدم.
هفته گذشته دوباره دیدمش.ولی خیلی متفاوت!

چند دقیقه ای با خودم کلنجار میرفتم تا بفهمم خودشه یا نه! چه طور ممکنه!؟ رویا خیلی جوون تر از اونی باید می بود که میدیدم. با یه آدمی روبه رو بودم که تقریبا 30 ساله میزد. وای خدا چقدر شبیه رویاست. اینجا چی کار میکنه؟ کلی سوال توی ذهنم داشتم. یه لحظه متوجه شدم که اونم داره منو نگاه میکنه.
طاقت نیوردم. رفتم جلو و پرسیدم: سلام خانوم . ببخشید اسم شما رویا نیست؟
یهو زد زیر خنده. همون طور غش غش میخندید. اون دختر هنوزم سادگی تصویری رو داشت که ته مونده خاطرات کودکیم بود.
میخکوب شده بودم. نمیدونستم باید چی کار کنم! چی باید بگم! خواستم بغلش کنم ولی اینقدر توی شوک بودم که حال خودم رو هم نمیفهمیدم. مثل همیشه اون پیشدستی کرد و اومد جلو. یه دستش را روی شونه سمت چپم حلقه کرد و دست دیگش را دور کمرم. همون طور که میخندید گفت: هاله اصلا عوض نشدی.
بعد مدتی که تونستم موقعیت خودم را بفهمم اونو بمبارون سوال کردم. دو سال پیش خواهر کوچک ترش هم به خاطر بیماری که تشخیص داده نشده بود فوت کرده. و در حال حاضر خودشه و مادرش.مجبور شده همون سال سوم دبیرستان ترک تحصیل کنه و جز تا دیپلم ادامه نده. شنیدن داستان زندگیش منو به یه خیالبافی غمگینی فرو میبرد.بودن مثل رویا همیشه بهترین رویای من بود. چطور ممکنه یه چنین سرنوشتی داشته باشه؟ خدای من چرا حق آدمای این چنینی باید این باشه؟ اون همه خنده با وجود درد و رنجی که توی زندگیش کشیده واقعا ستایش برانگیز بود.
نمیدونید حرف زدن باهاش چقدر برام سخت بود.اونم از زندگی من میپرسید. دلم نمیخواست جوابای هیچ کدوم سوالاتش رو بدم، انگار یه احساسی شبیه شرمندگی داشتم.واقعا نمیدونم چه حسی بود!
اون آخریا میتونستم توی حرف زدنش یه بغضی احساس کنم. بغضی که طلسم شده بود و قصد شکستن نداشت. و هرچند بغضی هم گلوی من رو خفه میکرد ولی هیچ دلم نمیخواست کاری کنم که برای خداحافظی فضای سنگینی پیش بیاد. یه جورایی آخرای صحبتمون واقعا معذب بودم.
اما بالاخره هر سلام شیرین یه خداحافظی تلخ هم داره...و اون، سخت ترین لحظه است. اون خداحافظی کرد و رفت ، در حالیکه در حین عبور سایه ش یخ می بست، ولی هنوزم صدایش پر هیاهو بود و نفسش پراز امید. امید برای از صفر آغاز کردن دوباره ی یک زندگی.
هاله هاشمی
عکس گذشته: سرکار خانم هاجر محمدی
...........................................
تصویر این هفته

ورودی ۹۰
این روزا همین که صبح از خواب بیدار میشیم، آفتاب نزده میبینم و میشنویم که یه نفر دیگه از آقایون برای انتخابات ریاست جمهوری، اعلام نامزدی کرده و پیداست بارندگیهای اخیر کشور، باعث رویش خوب نامزدهای انتخاباتی شده! تا این لحظه حدود ۳۰ نفر از حضرات بطور رسمی و غیر رسمی اعلام آمادگی کردهاند و در همین راستا اگه دیدین که بنده هم فردا پس فردا برای انتخابات، اعلام کاندیداتوری کردم، تعجب نکنین! خلاصه اینکه تا دیروز هرکس از خونه قهر میکرد، میرفت خواننده میشد. حالا هر کس از خونه قهر میکنه، برای انتخابات ریاست جمهوری اعلام نامزدی میکنه! خارج از شوخی این روزا اگه به بیانیهها و سخنرانیهای انتخاباتی نامزدها توجه کنین، معمولاً به یه جملۀ معروف و البته تکراری برمیخورین که غالب افراد از اون واسۀ توجیه و بیان علت کاندیداتوری خودشون استفاده میکنن. اون جملۀ معروف اینه: «احساس تکلیف کردم که وارد این عرصه شوم!» اما نکتۀ قابل تأمل اینه که برخی از این افراد اگرچه شخصیتهای مشهور و به اصطلاح رسانهای هستن، اما در کارنامۀ خودشون سابقۀ اجرایی خاص، موفقیت قابل توجه و یا مقبولیت چندانی ندارن. افرادی که یه شبه تصمیم به کاندیداتوری گرفتهاند و هیچ راهبرد مشخص و برنامۀ خاصی برای رسیدن به مقاصد کشور و حل مشکلات مردم ندارن.
فردی که میخواد به عنوان رئیس جمهور، سکاندار مقام اجرائی یه کشور بشه، بیشک باید قابلیتهای اجرایی قابل توجهی داشته باشه، که این قابلیت هم مربوط به گذشته هست، نه آینده. یعنی فرد حتماً باید در گذشتۀ خودش چنین تجاربی رو بدست آورده باشه. مثلاً صرف نمایندگی چند دورۀ مجلس و یا رهبری یه جریان سیاسی در طول چند سال هر چند ممکنه شهرت خوبی رو واسۀ اشخاص به ارمغان بیاره، اما به نظر شما آیا این موارد میتونه شرایط لازم و کافی برای یه رئیس جمهور باشه؟ به این ترتیب جای این سؤال مهم باقیه که چرا با وجود عدم سابقۀ اجرایی موفق و نبود مقبولیت و محبوبیت در عموم مردم، این افراد باز هم «احساس تکلیف» میکنن و وارد رقابتهای سیاسی مهمی مثل انتخابات ریاست جمهوری میشن؟ و اصولاً این سؤال برای من همیشه وجود داشته که چی میشه که افراد احساس تکلیف میکنن؟ آیا این احساس تکلیف یه ندای درونی و الهامی از طرف خداست یا...؟ یکی از اولین عللی که باعث میشه سیاستمداران علیرغم بینش و تجربۀ قوی، در محاسبات خودشون دچار اشتباه بشن، دور بودن اونا از واقعیات جامعه هست.سیاستمداران هرچقدر که خودشون رو از زندگی واقعی مردم جدا کنن و اطلاعات خودشون رو با واسطههای چندگانه بدست بیارن، ضریب خطای اونا در محاسبات افزایش پیدا میکنه.

دومین علت رو میشه با اصطلاح «اطرافیان» توضیح داد. در مواردی که سیاستمدار از صحنۀ واقعی جامعه دور باشه، مجبوره اطلاعات و آگاهیهای خودش رو از دوروبریهای خودش کسب کنه. در چنین مواردی نزدیکان، دوستان صمیمی و مشاوران به صحنه گردانهای اصلی تبدیل میشن. افرادی که خودشون رو از مردم دور میکنن و اطلاعات خودشون رو با واسطه جمعآوری میکنن، هیچوقت نمیتونن واقعیات رو اونطوری که هست درک کنن. تأثیر دور بودن سیاستمداران از مردم رو به راحتی میشه از شعارهای انتخاباتی و همچنین موضوعات انتخابی اونا برای سخنرانی دریافت. بعضاً شعاری رو به عنوان مهمترین فعالیت خودشون انتخاب میکنن که به هیچ وجه جزء نیازهای اساسی مردم نیست. اعتماد به نفس کاذب و عدم سابقۀ اجرایی در سطح کلان هم از موارد دیگه هست که میتونه سیاستمداران رو به اشتباه بندازه. بعضی از مواقع هم ممکنه محبوبیت فرد لزوماً بواسطۀ خدمات خود شخص نباشه. در این موارد ممکنه فردی به دلیل مظلوم واقع شدن و یا مواردی از این قبیل به محبوبیت موقتی دست پیدا کنه و به اصطلاح صاحب یه محبوبیت بادآورده بشه. اما چنین افرادی باید بدونن که مقبولیت اگه مبنای واقعی نداشته باشه، به سختی میتونه منجر به حمایت مردم در پای صندوقهای رأی بشه.
از دلایل نامزدی بعضی از آقایون میشه عطش به قدرت و ثروت رو عنوان کرد. میل رسیدن به قدرت، خیلی از افراد نه چندان مشهور رو وسوسه میکنه تا شانس خودشون رو واسۀ رسیدن به قدرت و شهرت محک بزنن. بعضی از حضرات هم با وجود اینکه اطمینان دارن که رأی نمیارن، ولی باز نامزد میشن تا در روزهای پایانی انتخابات به نفع وزنههای سنگین سیاسی کنار بکشن و سهمی مثل وزارت رو در دولت آینده برعهده بگیرن. البته ما که نیت تمام آقایون کاندیدا رو واقعاً به حساب احساس تکلیف و شوق خدمتگزاری به مردم میذاریم و امیدواریم تمام نامزدها فقط برای جلب رضایت الهی پا به این عرصه گذاشته باشن؛ اما به قول آقای قرائتی: «ما هرچی داد زدیم که کسی بیاد واسۀ زکات کار کنه، هیچکس احساس تکلیف نکرد؛ اما حالا که ایام انتخابات فرا رسیده، همه احساس تکلیف میکنن که بیان و نامزد بشن!»
علی پزشکی
قسمت سوم: Hamptons Diet
رژیم همپتون یه رژیم کم کربوهیدرات و کم کالریه که میتونه به عنوان نقطۀ تلاقی رژیم آتکینز و رژیم مدیترانهای مطرح باشه. این رژیم برای ایجاد کاهش وزن ملایم در افراد سالم طراحی شده. خالق رژیم همپتون یعنی دکتر فرد پسکاتور (Fred Pescatore) نایب رئیس سابق بخش درمانی مرکز آتکینز بوده و الان مدیر انجمن تحقیقی AHCC هست و در سال 2007 به عنوان رئیس جامعۀ متخصصین تغذیۀ بالینی آمریکا انتخاب شد. دکتر پسکاتور شخصاً رژیم همپتون رو به عنوان رژیم کم کربوهیدرات با گرایش مدیترانهای معرفی میکنه. این رژیم بر مصرف چربیهای تک غیراشباع (MUFA) و اسیدهای چرب امگا 3 که در ماهیها و سبزیجات وجود دارن، تأکید داره. وبسایت دکتر پسکاتور رو که مرجع اصلی معرفی رژیم همپتون هست، میتونین در اینجا مشاهده کنین.
معرفی
رژیم همپتون یکی از جدیدترین رژیمهای پرطرفداره. راهنمای اصلی این رژیم یعنی کتاب «رژیم همپتون: کاهش وزن ایمن و سریع با برنامۀ غذایی خوشمزه» در سال 2004 منتشر شد و کتاب آشپزی رسمیش در سال 2006 در دسترس عموم قرار گرفت. فرد پسکاتور خالق این رژیم، توی این کتاب میگه که علاقمندیش به تغذیه از تجربۀ دردناکش به عنوان یه نوجوان با اضافه وزن منشأ گرفته. پسکاتور در سال دوم کالج یه رژیم اشتباه 40 روزه گرفت و مصمم شد که دیگه هیچوقت چنین راهی رو تکرار نکنه... تغییرات دکتر پسکاتور در رژیم آتکینز اونطور که خودش میگه 5 سال وقت برده تا چربیهای مفید رژیمی از چربیهای بد جدا بشن؛ کاری که دکتر آتکینز در برنامۀ رژیمیش انجام نداد. بطور اختصاصی پسکاتور از توصیۀ مقادیر زیاد چربیهای اشباع در رژیم آتکینز فاصله گرفته و بر استفادۀ بیشتر از چربیهای MUFA تأکید کرده. مقایسۀ رژیم همپتون رو با رژیمهای آتکینز و ساحل جنوبی در اینجا ببینین. با وجودی که تعدادی از روغنهای گیاهی حاوی اسیدهای چرب MUFA مثل روغن زیتون، روغن بادام زمینی، روغن بذر کتان و روغن کنجد در لیست روغنهای خوراکی وجود دارن، ولی رژیم همپتون پایۀ رژیم خودش رو بر ترکیب به قول خودش اسرار آمیز روغن دانۀ «ماکادمیا» قرار داده که یه درخت همیشه سبز و بومی جنگلهای بارانی و گرمسیر استرالیا هست.

دکتر فرد پسکاتور؛ خالق رژیم همپتون
رژیم همپتون از روغن دانۀ ماکادمیا نه فقط برای پخت و پز بلکه برای تمام مصارف خوراکی استفاده میکنه. پسکاتور ادعا میکنه که روغن دانۀ ماکادمیا حاوی بیشترین مقدار روغن MUFA در بین تمام گیاهان روی کرۀ زمینه. روغن دانۀ ماکادمیا حاوی ۸۴ درصد MUFA، حدود ۵/۳ درصد PUFA و ۵/۱۲ درصد SFA هست و کلسترول نداره. اخیراً پسکاتور این روغن رو در پایگاه اینترنتی خودش با نام روغن MacNut به فروش میرسونه. علاوه بر این ترکیب اسرار آمیز، رژیم همپتون به واسطۀ استفاده از لیستهای غذایی تعریف شده بر مبنای مقدار وزنی که فرد تمایل به کاهش داره هم قابل تمایزه. مقدار کالری و اندازۀ واحدها مورد تأکید نیستن. از فرد تحت رژیم خواسته میشه برنامۀ غذایی رو بر مبنای واحدهایی که هر برنامه ارائه میده، به بخشهایی تقسیم کنه. برنامۀ پایۀ رژیم حدود 1000 تا 1200 کالری رو در روز فراهم میکنه.
مزایا
رژیم همپتون یه کاهش وزن تدریجی ایجاد میکنه و خوردن مجموعۀ متعادلی از غذاها رو تشویق میکنه. این رژیم به افراد اجازه میده کربوهیدراتهای پیچیده (مثل غلات کامل و میوههای تازه) رو مصرف کنن، ولی اونا رو از مصرف غذاهای فرآیند شده منع میکنه و بین چربیهای سالم و غیرسالم در رژیم تمایز قائل میشه. در این رابطه رژیم همپتون، غذاهای با منشأ پروتئینهای لخم مثل مرغ و ماهی رو به منابع غنی از چربیهای اشباع ترجیح میده. علاوه بر این، مصرف الکل و غذاهای ادویهدار مثل غذاهای مدیترانهای در این رژیم مجازه. وعدههای غذایی این رژیم برای افرادی که میخوان واسۀ خانواده غذا تهیه کنن و نمیخوان دو نوع غذا آماده کنن، میتونه خیلی کاربردی باشه. 8 دلیل برای پیروی از رژیم همپتون رو در اینجا مطالعه کنین.
معایب
با وجودی که رژیم همپتون یه رژیم بسیار کم کالری (VLCD) نیست، ولی به افرادی که نیاز به کاهش وزن بیش از 15 کیلو دارن، باردار هستن، زیر 18 سال سن دارن یا دچار اختلالات مزمنی مثل دیابت، بیماریهای کلیوی و کبدی هستن توصیه میشه که قبل از شروع این رژیم حتماً با پزشک مشورت کنن. رژیم همپتون توسط متخصصین تغذیه بخاطر عدم تأمین فیبر کافی و ویتامینهای E و C مورد انتقاد قرار گرفته. این رژیم یه رژیم پرچربه که در برخی برنامههای غذایی تا حدود 70 درصد انرژی رو از چربی تأمین میکنه! محتوای نسبتاً بالای چربی در برخی از برنامههای غذایی میتونه واسۀ بعضی از افزاد ناراحت کننده و مشکلساز باشه. هرچند فقط چربیهای اشباع و ترانس برای سلامتی قلب ایجاد خطر میکنن و چربیهای MUFA و PUFA مثل اسیدهای چرب امگا 3 باعث بهبود سلامت قلب میشن.
روغن دانۀ ماکادمیا که با نام MacNut در وبسایت دکتر پسکاتور (اینجا) با قیمت 21 دلار به فروش میرسه
رژیم همپتون بر روی اقلام غذایی حاوی اسیدهای چرب اشباع تأکید نمیکنه و به همین دلیل غذاهایی مثل پنیر خامهای، سوسیس و خامه فقط در مقدار کم توصیه میشن. تعدادی از رژیم گیرندهها با این مسأله مشکل دارن. یه انتقاد دیگه که از طرف خیلی از افرادی که رژیم رو امتحان کردهاند، به این رژیم وارد شده اینه که اجزاء رژیم همپتون گرون هستن و به سختی پیدا میشن و بسیاری از اجزاء رژیم با ذائقۀ افراد عادی ناآشنا هستن. مثلاً روغن دانۀ ماکادمیا توصیه شده توسط این رژیم بیش از 10 دلار برای هر شیشۀ 250 میلیلیتر و بیش از 20 دلار برای شیشۀ 500 میلیلیتر قیمت داره! علاوه بر این در رژیم همپون بر مصرف غذاهای زیستی (ارگانیک) تأکید میشه که قیمتشون بسیار بیشتر از غذاهای غیرارگانیک هست. به همین دلیل نباید تعجب کنین که دکتر پسکاتور وبسایت رژیم همپتون رو به وجود آورده تا افراد بتونن محصولات رژیمی خودشون رو از فروشگاه سایت (اینجا) خریداری کنن. اشکال دیگۀ رژیم همپتون اینه که برنامههای رژیمی موجود نیاز به آماده سازی زیادی داره؛ تا حدی که یه روز قبل از خوردن غذا رو دربر میگیره! بقیۀ برنامههای غذایی هم برای پختن یا آماده سازی خیلی زمانبر هستن.
تحقیقات و پذیرش عمومی
رژیم همپتون در مجلات مد و تبلیغات بیشتر از مطالعات بالینی علمی مورد توجه قرار گرفته. تا به امروز هیچ نوع مطالعۀ بالینی، رژیم همپتون رو مورد بررسی قرار نداده. یه مقالۀ مختصر در خصوص رژیم همپتون که در مجلۀ «تماس» در سال 2004 منتشر شد، همراه با تصویر ستارگان سینمای هالیوود بود که میگفتن از رژیم همپتون استفاده میکنن. در وبسایت دکتر پسکاتور، این جمله به عنوان هدف و شعار رژیم انتخاب شده: «سبک زندگی همپتون: برخوردار، بخشنده و لاغر». رژیم همپتون با این اعتقاد به وجود اومده که میلیونها نفر در سراسر جهان علاقه دارن که لاغر، ثروتمند و معروف باشن!
علی پزشکی
آقای مجری: اگه یکی دستشو آورد جلو یعنی؟
فامیل دور: میگیم دستتو بکش!
کلاه قرمزی: میگیم مگه کاراته بازیه؟
ببعی: میلیسیم!
آقای مجری: نه؛ ما هم دستمونو میبریم جلو و باهاش دست میدیم. حالا اگه دستشو نیاورد جلو چی؟
پسر عمه زا: ما دستمونو میبریم جلو و میکنیم تو نافش!
* از این به بعد بخشی تحت عنوان «دیالوگ نوشت» در وبلاگ ایجاد میشه و دوستان نویسنده میتونن دیالوگهای جذاب، طنز و یا پرمعنایی رو که در فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی تماشا میکنن، اینجا با بقیه به اشتراک بذارن...
سلام. چهارمین نشریه ی ادبی فرهنگی کوچه به گونه ای منتشر شد که با رویکردی غالبا دانشجویی شاید متفاوت ترین کوچه ای باشد که زیاد ازخط ومشی 3 شماره ی قبل پیروی نکرد و بیشتر به مسائل روز جامعه و دانشجویی مثل اوقات فراغت دانشجویان،بازگشت مغزها به وطن به خاطر قیمت دلار،مسئله زیر میزی برخی پزشکان و... اشاره شده است.در تفاوت این شماره حتی طرح جلد مجله را نیز بی بهره نگذاشتیم تا حدی که طرح طنزگونه ی جلد در نگاه اول موجب تعجب بسیاری از خوانندگان سابق این نشریه شد.

با این حال در این شماره، قبل از اینکه به فکر رضایتمندی داوران جشنواره ومنتقدین مطبوعاتی باشیم.بیشتر سعی داشتیم به جای نگاهی متفکرانه و بی اثر از بالای گود نگاهی صمیمانه و درون گروهی به خودمان ومخاطب داشته باشیم.تا به اصطلاح تنها نشریه به دل مخاطبمان بنشیند.به امید این که اینگونه به هدف نهایی که همان تاثیر گذاری مطلوب است قدمی نزدیکتر شویم.
قابل ذکر است نشریه کوچه همچنان در روزهای شنبه و یکشنبه در باجه های خاصی در دانشگاه توزیع می گردد.
پایان نوشت:
توفیق یاری کرده است تا در طی تعلق سهمیه فعال فرهنگی از وزارت بهداشت انشالله صبح جمعه همراه با کاروان دانشجویی عازم سفر به سرزمین حجاز شویم.از این رو ضمن طلب حلالیت از تمامی دوستان عزیز و گرانقدر انشالله اگر لایق باشم هم در مدینه النبی هم در آستان حضرت دوست، در کنار کعبه ی دلها نائب الزیاره تمامی دوستان خواهم بود.

شما فکر میکنین بعضی از مسئولان ما دربارۀ مردم چی فکر میکنن؟ دقیقاً از چه طریقی فکر میکنن؟ اصلاً دربارۀ مردم فکر میکنن؟ بعد سؤال مهمتر اینه که از فکر کردنشون نتیجه هم میگیرن؟ شما فکر میکنین بعضی از این آقایون اصلاً به نتیجۀ کارها یا تصمیماتشون فکر میکنن یا جدی جدی فکر میکنن «فقط مأمور به انجام وظیفهاند، نه نتیجه؟!» یه سؤال مهم دیگه اینه که آقایون چطوری در جریان امور قرار میگیرن؟ چه کسانی براشون خبر میبرن؟ مثلاً همین فاجعهای که این روزا مردم دارن با پوست و گوشتشون باهاش میجنگن. فاجعۀ گرونی! فکر میکنین مسئولان ما اخبار این جنگ و تلفاتش رو از چه طریقی دنبال میکنن؟ از طریق خانومهاشون؟ یعنی مثلاً وقتی برگشتن خونه، خانومهاشون در صورت صلاحدید، از گرونیها واسشون میگن؟ از طریق معاونهاشون؟ از طریق رسانهها؟ دقیقاً از چه طریقی؟

دنبال معادل واسۀ کلمۀ «فاجعه» هم نگردین! فاجعۀ گرونی یعنی گسترش فقر. یعنی نخوندن دخل ملت با خرجشون. یعنی فقیر کردن مردم و بعدش پول پخش کردن بین اونا. یعنی هزار تومن به مردم دادن و ده هزار تومن از جیبشون برداشتن! یعنی رشد اقتصادی صفر درصد کشور در سال گذشته. یعنی رتبه سوم ایران در بین همه کشورهای جهان از نظر نرخ بالای تورم. فاجعۀ گرونی یعنی کم آوردن و چه بسا با این کم آوردنها دست به هر کاری زدن! متوجهین که؟ خیلی ببخشین! دست به «هرکاری» زدن! این یعنی افزایش فساد و بی بند و باری، افزایش جرم، افزایش جنایتهایی که آدمها در قبال جامعه و بالاتر از اون، در قبال خودشون مرتکب میشن. شما فکر میکنین کسی از این آقایون مسئول به این چیزا فکر میکنه؟ بعد یعنی چه جوری فکر میکنن؟ نتیجه هم میگیرن یا نه؟
شخصاً فکر میکنم برخی از مسئولان ما حتی اگه به امورات مردم هم فکر میکنن، اما نفسشون از جای گرم بلند میشه! مشکل هم همین جاست. کسی هم که نفسش از جای گرم بلند میشه، احتمالاً متوجه اصل فاجعه نمیشه. حالا هر چقدر هم که نطق کنه و شعار عدالت گرایی و مهرورزی بده! به قول قدیمیها سواره از پیاده خبر نداره... واقعاً چه کسی باید جوابگوی اون دختری باشه که فقط واسۀ 50 هزار تومن، تنفروشی میکنه؟ چه کسی باید جوابگوی اون پدری باشه که موقع شب بچهها منتظرش هستن که براشون یه نون و پنیری بخره و بیاره ولی اون پدر دست خالی به خونه برمیگرده و شرمندۀ زن و بچهاش میشه؟ واقعاً چه کسی مسئول ایجاد این جنگه؟ چرا کسی مسئولیت تلفات این جنگ رو نمیپذیره؟ چرا حتی یه نفر از این آقایون پیدا نمیشه که بابت ایجاد این وضعیت، یه عذرخواهی ساده از مردم بکنه؟ واقعاً چرا؟
* عنوان پست برگرفته از قسمتی از سخنان آقای احمد خاتمی (امام جمعۀ موقت تهران) هست که چندی پیش فرمودند: در مقابل گرانیها حتی یک آخ هم نگویید تا دشمن به اهدافش نرسد!
الا ای چاه، یـارم را گرفـتـنـــد گلم عشقم بهارم را گرفتند
میان کوچهها با ضرب سیلی هـمـه دار و ندارم را گرفتند
دگـر پـروانــه بـال و پـر نـــدارد نه بال پر که خاکستر نـدارد

شهادت یاس بوستان پیامبر (ص)، حضرت فاطمه (س) بر عاشقان تسلیت باد...
عسل بدیعی، بازیگر سینما و تلویزیون و از اعضاء خانوادۀ علوم تغذیۀ ایران درگذشت. وی که چند روز گذشته به دلیل مشکلات قلبی ناشی از دشواری تنفسی در بخش ICU بیمارستان لقمان تهران بستری بود، ظهر امروز به دلیل مرگ مغزی، دار فانی را وداع گفت. با درگذشت این هنرمند و به دلیل خواستۀ وی که به کرات به خانواده و اطرافیانش اعلام کرده بود، اعضاء بدن وی اهداء خواهد شد.

عسل بدیعی از معدود بازیگران سینمای ایران بود که در رشتۀ علوم تغذیه تحصیل کرده و در سال 1379 از دانشگاه آزاد اسلامی تهران فارغ التحصیل شده بود. درگذشت ناگهانی ایشان را تسلیت عرض کرده و یاد و خاطرش را گرامی میداریم...
یه زمانی چنان برو بیایی داشت که نگو. ابهت و عظمتش مثال زدنی بود ، غمخوار و سنگ صبور همیشگی، در هر حالت روحی و وضعیت عصبی که بودیم بمون کمک میکرد تا تعادل خودمون را حفظ کنیم انگار آب بود روی آتیش. چنان جاذبه ای داشت که کوچیک و بزرگ را به طرف خودش می کشوند. میخواستیم جایی باشیم که اونم هست. همیشه بهترین مکان را به خودش اختصاص میداد. هرچی میخواستیم بهمون میداد.
در روزگار ما نوشتن از بخشندگی و بزرگیش واقعا کار سختیه چون با گذشت زمان دیگه یه اسطوره شد و به افسانه ها پیوست. یادش گرامی.

ادامه مطلب


